تبليغاتX
فوتوگرافـــــی
http://www.sinpiix.blogspot.com

خلاصه که اینجوریه آقا . رفتیم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 6:45 توسط سین ... |

همدیگرو بغل کردیم ، ینی من بغلش کردم !

به شیشه ی پشت سرش  - تو ماشین - زل میزنم ، دماغمَم مثِ همیشه بالا می کشم و می گم: همچی درست میشه .

به شیشه ی پشت سرم زل میزنه و میگه : چططوری سینا ؟

ساکت که میشم همو ول می کنیم ،

نگاش میره تو شیشه ی بغل دستش و لباش جَم میشه .



پ ن : سیگار ، الکل ، ورق .




+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 3:58 توسط سین ... |

تو که تو منوی دوربین گم می شی .

عزیز ، شما که دوربینت CF هم حتی نمی خوره .

شما که عکستو می سازی .

یا شما که از مورچه ، مورچه عکس می گیری ،

کاش من هم واقن می تونستم خوب عکس بگیرم .


حیف .




پــــــ . ن : حسادت

پــــــ . ن : من و ببین جایه عکس گذاشتن ؟  خُ نمی تونم واقن عکس بگیرم .

               

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:5 توسط سین ... |





پــــــ . ن : جمعه ، به همین سادگی .

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:22 توسط سین ... |

خُب ،

امروز تو وبلاگ دوستی بودم ،
حصودیم شد و گفت ام سری بزنم به اینجا ،
می دونم که بازدید کننده ای نداره اینجا "بَنده ی خدا"
از اون جایی که نشد از اون چیزی که دوس داریم عکس بگیریم ،
ینی یه چیزی مثه آلت پرید تو گلومون خفمون کرد دیگه .

به هر حال به قوله دوستی غَصصه داریم ،
به ناچار یه پارچه ای زدیم به دیوار و عکس می گیریم (سخته ها باور کن)
اینم اوولین عکسی هست که گرفت ام .



پــــــ . ن : حتی بد تر از اون جریان ها ، زور داره آقا ، زور ..
پــــــ . ن : رو انداختن هم بد چیزیه .  

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 3:36 توسط سین ... |